ریحانهریحانه، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

ریحانه جیگر طلا

این روزای ریحانه جون

سلام چند روز نبودیم اونم به خاطر اینکه همش میرفتیم مراسم شبهای احیاء . ریحانه هم پا به پای ما تو مراسما شرکت میکرد. حتی موقع خوندن دعای جوشن کبیر اونم همراه دوستش فاطمه زهرا یه دعا دست میگرفتن و مثل ما یه چیزی رو زیره لب میگفت. خاله قربونش بره که تو هیچ کاری نمیخواد پیش بزرگترا کم بیاره تازه واسش مهمون از مشهدم اومده. ایلیا جون و مامان و بابا. کلاً این روزا سر جیگرم شلوغه و درگیر بازی با دوستاشه. اینم از عکسهای ریحانه جون و ایلیا برو ادامه مطلب دست ایلیا جون درد نکنه که این لباسا رو واسه جیگرم خریده ...
20 مرداد 1391

التماس دعا

 شب قدر است گر قدرش بدانی سلام دوست جونیا دوباره یک ساله دیگه گذشت و خدا بهمون این سعادت رو داده که بتونیم تو یه ماه رمضون دیگه دستامون رو به سمت آسمونش بالا ببریمو ازش طلب مغفرت کنیم. اشک بریزیمو به گناهانمون اعتراف کنیم. خدا رو قسمش بدیم به مولامون. به سر شکافته ی آقامون، قسمش بدیمو ازش بخوایم که مریضامونو شفا بده. از سر اشتباهاتمون بگذره. ازش بخوایم تا حاجتهامون رو برآورده به خیر کنه.  یک سال دیگه گذشت. تو یه چشم به هم زدن دوباره ماه رمضون با اون شبهای مبارکش رسید. حالا دیگه هر چقدرم که بد باشیم تو این سه شب خدامون رو قسم میدیم تا ما رو به راه راست هدایت کنه.  خدا...
17 مرداد 1391

از ما گفتن بود

اینایی که پست رو نخونده نظر میگذارند: وبلاگت خیلی باحاله، به منم سر بزن فرزندان همونایی هستن که سال 40 - 41 امام راحل هنوز حرف نزده زار زار گریه می کردن. اونایی هم که اطلاعیه رو جدی نگرفتن از همینجا بهشون تسلیت میگم. امیدوارم از این به بعد به جا سشوآر به فکر تی باشن.   آمار وبلاگ نشون میده که خواننده های خاموشمون خیلی زیاده. باور کنید وقتی میاید تو وبلاگو نظر نمیگذارین مثل اینه که برین مهمونی و با صاحب خونه حرف نزنید. خو زشته دیگه. مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟  حداقل یه سلام کنید که ما دلمون خوش باشه مهمونامون باهامون قهر نیستن ...
15 مرداد 1391

بدون عنوان

یه ربع به اذان رفتم پایین مثلاً کمک مادرجون ، بی بی و آقاجون اومده بودن. 5 دقیقه بعدشم ریحانه اومد. موقع اذان هم دایی مهدی و زندایی اومدن. موقع اذان دیگه همه دور هم جمع بودیم.   همگی تو جنب و جوش آماده کردن سفره هفت افطار بودیم ریحانه هم هی میرفت تو حیاط و دوباره میومد تو اتاق . مثلا بچم داشت کار میکرد. وقتی هم که همه دور سفره نشستیم بازم اون داشت کار میکرد فقط نشست یه لیوان شربت خورد و دوباره ظرفها رو اینور و اونور میکرد. لیوانها رو جا به جا میکرد و هربار بهش میگفتیم نکن میگفت تُمک می کنم. همش هم در اتاق رو میبست و میگفت سردی میکنم. ما که داشتیم سونا بخار میگرفتیم آخه پنکه ها جوابگو نبود. کولر هم که پایین نبود. &nb...
15 مرداد 1391

هلاک شدم

امروز اومدم از پشت این تریبون اعلام کنم خدایا دهن ما فی نفسه آسفالت شد. خواهشاً این جاده آسفالتو از رو دهن من یکی بردار.  خدایا خودت قضاوت کن، ساعت 2 یا 3 از خواب بیدار میشم، هنوز چشمامو باز نکرده احساس میکنم الانه که از گشنگی هلاک شم. اونوقت تا غروب خودمو با اینترنتو اون تلویزیون خارجیه خاک بر سر،  سر روده و معده خاک بر سرتر از اون تلویزیونه رو گرم میکنم. اونوقت دم اذان مثل نعش پخش زمین میشم .  بعد از افطار هم تا خود سحر بیدارم و دوباره روز از نو روزی از نو. با این اوضاعی که من دارم نه تونستم پایان نامه رو ببرم واسه صحافی نه واسه ارشد بخونم.    هوا هم اونقده گرمه که اصلا نمیشه به بیرون رفتن فکر کر...
14 مرداد 1391

آب بازی خاله و ریحانه

امشب بعد از افطار جیگرطلا همراه مامانی و بابایی اومد خونه مادرجون، مادرجون که از مسجد اومد به بنده پول روزانه داد و از اونجایی که هر چی من میگیرم ریحانه هم باید بگیره به اونم داد. به ریحانه گفتم ریحانه چقدر پول داری؟ گفت: سی تا پنج تا مامانی گفت ریحانه بزرگ شدی رئیس بانک بشو. مادرجون گفت انشاالله میشه، ریحانه هم زودی گفت ایشاالله میشه. اما بعدش مامانی پشیمون شد و گفت نه نخواستیم. الان همه دارن اختلاس میکنن نمیخواد رئیس بانک بشی . همه نشسته بودیمو حرف میزدیم که ریحانه همش میرفت رو شکم بابایی و راه میرفت. بچم شکم بابایی رو با تردمیل اشتباه گرفته بود . بابایی دستاشو گرفت و گفت یه طناب بیارین دستاشو ببندم. ریحانه هم هی می گفت تُمک...
14 مرداد 1391

میلاد کریم اهل بیت مبارک

دل خواسته هایتان را آرزو کنید، میلا د کریم اهل بیت فرا رسیده   ولادت مظهر جود و کرم و بخشش، مبارک        امام حسن (ع):    هيچ بلايى نيست، مگر اين كه در آن از طرف خدا نعمتى است .   خدایا در این ماه و این شب مبارک، از سر اشتباهات و خطاهایمان درگذر و ما را از یاران واقعی اهل بیت قرار ده. بارالها فرزندانمان را از خدمتگزاران طریق حق و از پیروان واقعی بزرگان راستی و درستی قرار ده. خداوندا مولا و سرورمان را در پناه خود محفوظ و دلش را از ما شاد گردان. الها یکیتای بزرگ را پیروز و سربلند گردان و ما را از یاران واقعی و همیشگ...
13 مرداد 1391

ریحانه ازت شاکیم

امشب بعد از افطار تنها خونه بودم. اول صدای ماشینو شنیدم بعدم صدای زنگ در. فهمیدم که ریحانه اومده. داشتم وضو میگرفتم واسه همین به بابا مهدی گفتم خودت کلید بزن بیا تو. وقتی رفتم پایین دیدم بابایی دم در وایستاده، گفتم پس کو ریحانه و مامانی؟ گفت تو ماشین رفتم تو کوچه دیدم مامانی تو ماشین نشسته و ریحانه هم تو بغلش خوابه. مامانی گفت افطار رفته بودیم مهمونی و الانم ریحانه تو ماشین خوابید. یه ربع تو همون کوچه با هم حرف زدیم. مامانی گفت بیا بریم خونه ما اما منو که میشناسین، اصلاً همچین آدمی نیستم که مزاحم کسی بشم گفتم نهههههههه (راستش من یه جورایی سر جهازیه مامانی ریحانه ام.  همیشه و در همه حال باهاشونم.  ک...
13 مرداد 1391

ریحانه جون خدا قوّت

امروز بعد از سحر مامانی و بابایی و جیگر طلا اومدن خونمون، آخه امروزم مامانی کلاس داره. صبح من و ریحانه خواب بودیم که بابایی و مامانی رفتن سر کار. یه موقعی دیدم ریحانه هی صدا میزنه خاله مرضی پاشو، خوابی؟؟؟ منم بیدار شدم. شروع کرد واسم قصه تعریف کردن که ببعی ناقلا خورد و کلی چیزای دیگه که معنیشو نفهمیدم. بهش گفتم ریحانه بیا بغلم دراز بکش واسم قصه بگو اونم اومد بغلم و به جا قصه گفتن شصت خورد و خوابید. چند بار دیگه هم بیدار شد و هی می گفت بابایی برم، مامانی برم. گفتم مامانی رفته واست پاستیل بخره. بابایی هم رفته دنبال مامانی. ما باید بخوابیم تا اونا بیان. اونم به حرفم گوش کرد و خوابید. تازه یه ربع از نصفه و نیمه بیدار شدنمون میگذش...
12 مرداد 1391

لطفاً . . .

بعد از ظهر کلی ضعف داشتم آخه بازم قبل از ظهر از خواب بیدار شده بودمو گشنم کرده بود . وقتی رفتم پایین دیدم ریحانه در کارش موفق بوده و حسابی رو سر پدرجون و مادرجون سیر و پیاز کاشته و در حال آبیاری بوده. مادرجون گفت خاله کجایی که من به هیچ کارم نرسیدم. یه کم با ریحانه عمو پورنگ و سلطان دیدیمو به ریحانه پاستیل دادم. جیگرم خودش پاستیلا رو قورت میداد بعد به منه بدبخت که فقط داشتم با التماس بهش نگاه میکردم می گفت خاله قورت نده بجو، آخه اصلا مگه من چیزی میخوردم که قورت ندم؟؟؟؟؟؟ بعدشم با هم رفتیم بالا و دیدیم مامانی بیدار شده.بابایی رو هم با سر و صداهایی که ریحانه به پا کرد بیدار کردیم.  یه کم با فرفره مرد عنکبوتی بازی...
12 مرداد 1391